تبليغاتX
شبیه هيچ شده ام

شبیه هيچ شده ام

مي ترسم از لحظه بعد و از اين پنجره اي كه به روي احساسم گشوده شد
؟...

من اناري را مي كنم دانه به دل مي گويم :

كه چه خوب بود اين مردم ، دانه هاي دلشان پيدا بود

مي پرد در چشمم آب انار: اشك مي ريزم

 

 

پ ن: سوگند خوردم تا يه ماه هيچ گونه اعتراضي در كار نباشه در مقابل هر چيزي كه اتفاق مي افته.بي ضرره

پ ن: آدم بی احساس باشه، بي خيلي چيزا باشه، فقط بي منطق نباشه كه صحبت با آدم بي ومنطق آدمو از زندگي بيزار مي كنه 

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت19:37توسط مرجان |
مي نويسم كه يادم بماند...

 

مجالي هم حتي اگر براي گفتن

و جايي هم  اگر براي نوشتن باشد

جرئت ها بايد.

يادم باشد بگويم كه شنيدن صداي باران چقدر آرامم مي كند

و چقدر از صداي باد و رعد مي ترسم

و چقدر غروب هاي  اسفند را دوست دارم...

يادم باشد بگويم كه سالهاست دردي در وجدانم حس مي كنم(سال ها يعني بيش از نصف عمرم)...

بگويم براي بچه گي كه بچه گي كردم و بزرگي كه باز هم بچه گي كردم ،

چقدر غصه مي خورم...

يادم باشد بگويم بابت فحش هايي كه به خدا دادم هنوز هم پشيمان نيستم اما هنوز هم دوستش دارم.

بگويم، آدمكي كه هميشه محكوم به نيشخند زدن هست() را دوست دارم

بگويم ...

يادم باشد كه بگويم  بعضي حرف ها را نمي توان گفت ...

 

پ ن: يادم باشد كه من چقدر سه نقطه ي آخر جمله ها را دوست دارم

پ ن: امرتات جان وقتي چيزي نداري كه بگي همين مي شه نتيجه ش...

پ ن: راستي ماهي قرمز عيدمون هم اخر مرد از بس لحظه شماري كردم

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت19:39توسط مرجان |
تولد

چه لطيف است حس آغازي دوباره،

و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...

و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!

و چه اندازه شيرين است امروز...

روز ميلاد...

روز تو!

روزي که تو آغاز شدي!

پرستوي عزيزم

۱۸ سالگيت مبارك

 

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت0:41توسط مرجان |
چه كوچولو حرف ناحساب

 

خداوند در تورات فرموده : آدمي زاده ، من تو را دوست دارم تو هم مرا دوست بدار،تا مرا داري با ديگري طرح الفت نينداز،كه هر وقت مرا بخواهي به تو نزديك و با تو مهربانم . همه ي چيز ها را براي تو آفريدم و تو را براي خودم ، تو چگونه از من مي گريزي . به خاطر خود بر من غضب مي گيري و به خاطر من ، بر خود خشم نمي گيري .رزق فردا را مطالبه نكن چنان كه من هم عمل فردا را از تو نخواهم . فرزند آدم ، همه تو را براي خودشان مي خواهند و من براي خودت ، از ومن نگريز. اگر به قسمت خود راضي شوي ، قلب و بدنت را آسوده كنم.و اگر ناراضي شوي ، دنيا را بر سرت مسلط كنم.فرزند آدم ، تا خزانه هاي من پر است به ديگري اميدوار مباش . تا سلطنت من پايدار است از رياستمداري ، نترس .سلطنت من ، ابديــست...

*پ ن: اين حرفت يعني چي؟

**پ ن: مگه نگفته بودي همه چيو واسه آدم خلق كردي و آدم رو واسه خودت؟

***پ ن: مگه نگفتي اگه آدم لياقت  و صلاحيت چيزي رو نداشته باشه اونو ازش مي گيرم؟

****پ ن: گاهي حس مي كنم يا خيلي ناتواني يا بي فكري ( اگه بگي هيچ كدوم ، بايد بگم يه خداي تواناي زرنگ بي انصافي. همين.)

+نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت0:28توسط مرجان |
.

جديدنا آپ كردن وبلاگ هم برام معضل شده. ميگين چرا آپ نمي كني

گاهي وقتا دلم مي خواد گاهي چيزا رو بنويسم اما نمي شه. نمي شه همه چيزو گفت، همه چيزو نوشت.

اون چيزايي هم كه قابل نوشتنن از بس تكرارين قابل خوندن نيستن. تكرار هم تو زندگي يه معضل ديگه ست.

 

 اين جمله ي زير هم فكرمو يه جوري كار گرفته. نمي فهمم منظورش چيه. يعني چي؟؟؟

 

اگر غربت درد را لمس

كردي مطمئن باش كه ديگر

دستانت را كسي لمس

نخواهد كرد.

 

+ : ممنون مي شم تفسير كنين برام

++: هوا هم رو به گرمي ست و نمي دونم تابسونو چي كار كنم از گرما و تابستون خيلي بدم مياد البته به قول نيما يه خوبي هم داره: ميوه ها پخته مي شن(گرمي و سردي هوا هم يه معضل ديگه ن)

+++: قابل توجه پرستو( ديدي چه به علائقت توجه كردم؟؟؟).

 

 

+نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت23:56توسط مرجان |
با تو... بي تو...

 

با تو، همه ي رنگ هاي اين سرزمين را آشنا مي بينم

با تو، زمين گاهواره اي ست كه مرا در آغوش خود مي آرامد

با تو، من با بهار مي رويم. با بهار مي خندم. با بهار مي رقصم

با تو، من در روح طبيعت پنهانم

با تو، من بودن را، زندگي را، شوق را، عشق را، زيبايي را، مهرباني پاك خداوندي را،

                                                                                                       مي نوشم

 

بي تو....

بي تو، من رنگ هاي اين سرزمين را بيگانه مي بينم

بي تو، رنگ هاي اين سرزمين مرا مي آزارند

بي تو، زمين قبرستان پليد و غبارآلودي است كه مرا در خود به كينه مي فشرد

بي تو، من با بهار مي ميرم

بي تو، من با هر برگ پائيزي مي افتم

بي تو، من در چنگال طبيعت تنها مي خشكم

بي تو، من زندگي را، شوق را، بودن را، عشق را، زيبايي را، مهرباني پاك خداوندي را،

                                                                                                      از ياد مي برم.

 

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت21:55توسط مرجان |
به پايان عمر 365 روزه ي سال 86 نزديك مي شويم

 

چند روزي با سال نو مانده و همه سر خودشونو با كاراي مختلف شلوغ كردن. همه منتظرن سال جديد بياد . نمي دونم بازم قراره  شاهد تكرار و يكنواختي محيط باشيم يا نه

دور و بر خودمو كه نگاه مي كنم مي بينم خيلي ها خيلي برنامه ها دارن. يه عده مي خوان مثل سال جديد  خودشو نو كنن. يه عده در تلاشن برا عيد به كسايي كه براشون مهم هستن كادو بدن.  يه سري هم تصميم داره اولين نفري باشه كه به عزيزانشون سال جديد رو تبريك مي گناين يه گوشه حالو هواي عيده كه اين جور آدما حس خوبي دارن و سرشار از ذوق و اميدن.

 بعضياهم تو اين روزاي نزديك عيد  داغدار  و سياهپوش عزيز از دست رفته شونن. يه عده هم هستن كه هر چي عيد نزديك تر مي شه غصه هاشونم بيشتر مي شه. اينا هم دوست دارن مثل بقيه شاد باشن اماهيچ ذوق و انگيزه اي ندارن كه باهاش از سال جديد استقبال كنن. اينجاست كه طراوت و شادابي بهار رواحساس نمي كنن.

 

 

 

 

 آن سوي نا کاميها هميشه

»»»»خــــــــــــدايي««««

هست که داشتنش جبران همه نداشتن هاست

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت23:30توسط مرجان |
تقديم به آنان كه مي گويند: چرا من؟؟؟

آرتور اش قهرمان افسانه اي تنيس هنگامي كه تحت عمل جراحي قلب قرار گرفت با تزريق خون آلوده به بيماري ايدز مبتلا شد. طرفداران آرتور از سرتاسر جهان نامه هاي محبت آميز برايش فرستادند. يكي از دوستان وي در نامه ي خويش نوشته بود:

"چرا خداوند تو را براي ابتلا به چنين بيماري خطرناكي انتخاب كرده؟"

آرتور در پاسخ اين نامه چنين نوشت:"در سرتاسر جهان بيش از پنجاه ميليون كودك به انجام بازي تنيس علاقه مند شده و شروع به آموزش مي كنند. حدود پنجاه ميليون از آن ها با بازي را به خوبي فرا مي گيرند. از آن ميان قريب پانصدهزار نفر تنيس حرفه اي را مي آمزند. شايد پنجاه هزار نفر در مسابقات شركت مي كنند. پنج هزار نفر به مسابقات تخصصي تر راه مي يابند. پنجاه نفر اجازه شركت در مسابقات بين المللي را مي يابند. چهار نفر به مسابقات نهايي راه ميابند و دو نفر به مسابقه نهايي.

وقتي كه من جام بهترين تنيس باز جهان را در دست هايم مي فشردم هرگز نپرسيدم كه:"خدايا چرا من؟"

وامروز وقتي كه درد مي كشم باز هم اجازه ندارم كه از خدا بپرسم:"چرا من؟".

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت21:44توسط مرجان |
stop

اين وبلاگ براي مدت نا معلومي تعطيل مي شود.

 

+نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت23:36توسط مرجان |
!!!...

 

 

بيماريهاي شگفتي در جهان هست

و آن خواستن چيزي است كه نداري.

 

+نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت0:39توسط مرجان |
اين چرخه ادامه دارد

 

محرمي ديگر هم آمد هميشه از اين ايام خاطرات قشنگي داشتم. هنوز هم قشنگند اما به قشنگيشان كه نگاه مي كنم حسوديم مي شود. 6-5 سال پيش با دوستان مي رفتيم دسته هاي عزاداري را مي ديديم. حالا آن دوستان ديگر نيستند يكي شان نامزد دارد وبا شوهرش مي رود ديگري حامله شده و مادر شوهرش مي گويد بايد استراحت كني .( فكر كنم در دلش هم مي گويد زن شوهر دار چرا بايد با دختران سر خوش بگردد؟) دوست قديمي ديگري داشتم كه امروز بعد از يك سال به او تلفن زدم ببينم او چه كرده با وظيفه خطير شوهر داري. او از همه جلو تر بود. پسري كاكول زري هم داشت (فكر كنم مادر شوهرش از داشتن چنين عروسي خيلي مسرور است) .

اين ها را گفتم ياد يكي از دوستان دوران دبستانم افتادم. تابستان كه ديدمش با ذوق گفت كه ازدواج كرده . گفتم: شنيده بودم. گفت: اوني كه شنيدي نه. از اون طلاق گرفتم. با يكي ديگه ازدواج كردم.خنده ام گرفت از اين همه سرعت. در دلم گفتم با اين سن كم وقتي چنين تجربه هاي بزرگي داشته به سن مادرش برسد زندگيش حتما خواندي ست مطمئنا تنوعش از زندگي اسكارلت هم بيشتر خواهد بود.

نتيجه گيري: در خانه مي مانم و درس هاي عقب مانده را مي خوانم كه بعد از عاشورا بايد امتحانات نداده را پس بدهم و مزه ي تعطيلي كوفتم شود.

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت21:44توسط مرجان |
حس نوشتنم را هم خشكاندي

 

 نوشتن در مورد آنهایی که دوستشان دارم برایم واهمه انگیز است در هنگام نوشتن علامت سوال ها یکی پس از دیگری نقش نمایی می کنند
این گونه می شود که گاه خیال نوشتن را در ذهنم خط می زنم
و با ذهنی خط خطی به زیستن ادامه می دهم.

 

+نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت21:34توسط مرجان |
؟

 

خيلي لذت داره تو احساس آدما سرك كشيدن و خيلي حس قشنگيه بتوني بفهمي تو دل يكي چي مي گذره كسي كه برات مهمه.

 و پرستو خانوم كشف تنها جايي كه من توش به اين وضوح حرف دلمو مي زدم مي دونم واست خيلي بزرگ بود و خوشحالت كرد . شراره هم فكر كنم از درستي حس ششمش خيلي ذوق كرئ

پ ن: خم اين راه به هيچستان است

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت11:33توسط مرجان |
سفر ايستگاه

قطار مي رود

تو مي روي

تمام ايستگاه مي رود

 و من چقدر ساده ام

و سال هاي سال

در اتنظار تو

كناراين قطار رفته ايستاده ام

و همچنان

به نرده هاي ايستگاه رفته

تكيه داده ام

                 "قيصر امين پور"

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت0:34توسط مرجان |
دلم گرفته خيال خواب ندارم

 

دلم عجيب گرفته ست

و هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف نمي رهاند

و فكر مي كنم

   كه اين ترنم حزن تا به ابد

                                شنيده خواهد شد

دلم عجيب گرفته است

خيال خواب ندارم.

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت18:11توسط مرجان |